تبليغاتX
<-خاطرات یک دیوانه->

Google: Yahoo: MSN:
به نام خالق دیوانگان
خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه
home | archive | rss
  امروز من

امروز من

۹ صبح

با داد پدر مبنی بر اینکه مگه قرار نیست بری سر کار؟ از خواب ناز و گرم میپرم

پدر باز هم با صدایی بلندتر سوالش را تکرار میکنه و میگم نه....میگه سوییچ

کجاست؟؟؟با چشمانی پر از خواب پا میشم و بعد از کلی گشتن سوییچ رو میدم

و میرم به ادامه خواب

۱۰:۳۰ صبح

بالاخره دل از تخت میکنم و بیدار میشم بعد از رفتن به دستشویی و شستن

صورت میام پای کامی و میرم به دنیای مجازی و بعد از چرخی در دنیای مجازی

میرم برای خوردن صبحونه

۱۱:۳۰ صبح

با اینکه صبحونه خوردم ولی دارم از گشنگی میمیرم..هر چی داد میزنم خواهرم

بیدار نمیشه بیاد یه لیوان شیر درست کنه بده بخورم

۱۲ ظهر

بالاخره خواهر لطف میکنه و یه شیر نسکافه میده من بخورم خدا رو شکر دیگه امروز

مادر میاد و راحت میشم

۱۳

 میرم برای پرداخت پول موبایل تا بعد از ۱ ماه مجددا خطم راه بیفته

۱۴:۱۵

بدون خوردن ناهار!!!همراه با پدر و خواهر عازم فرودگاه میشیم برای تشریف فرمایی

مادر

۱۵:۱۵

به فرودگاه میرسیم متاسفانه ۱ ساعت تاخیر در نشستن هواپیمای مادر رخ داده

کلی نگران میشیم نکنه اتفاقی بیفته

۱۶:۲۰

بالاخره روی گل مادر رو بعد از ۱ ماه دیدیم...خیلی دلم تنگ شده بود...وقتی دیدمش

کلی بغلم کرد...واقعا هیچ چیز و هیچ کس در کل دنیا حتی ۱ لحظه نمیتونه جای

مادر رو پر کنه

۱۶:۳۵

سوار ماشین میشیم در حالیکه بارون میاد به سمت خانه

۱۷:

ترافیک سنگین تو خیابونا حاکمه....فکر کنم تا ۸ شب هم نرسیم

۱۹:۴۵

بالاخره بعد از کلی مشقت و ترافیک و بیچارگی میرسیم خونه...مادر یه باز دیگه تو

خونه هم بغلم میکنه

۲۰:۳۰

آغاز به کار باز کردن چمدانها و بالطبع اهدای سوغاتیها از طرف مادر

۲۱:

ناهار و شام رو یکی میکنیم و غذا میخوریم

۲۱:۳۰

پای تعریفهای مادر میشینیم و هی حرف میزنه!!!!

۲۴:

آماده برای آپ کردن و خوابیدن

نکته:روز خوبی بود مادر اومد و زندگی دوباره جون گرفت

نکته ۲:

با این که سعی میکنم گرفتار روزمرگی و تکرار نشم ولی حس میکنم دارم تو باتلاق

روزمرگی فرو میرم...باید بجنبم و خودم رو نجات بدم

نکته ۳:امروز اصلا سر کار نرفتم!!!!!عوضش فردا باید تلافی کنم

خاطرات یک دیوانه
نویسنده : رابین | ساعت 0:11 روز پنجشنبه 1388/08/07
| لینک ثابت

  بچم
این روزها گیر دادم به آهنگهای سنتی

یا سنتی میخونم و گوش همه رو مورد عنایت قرار میدم!!!یا سنتی گوش میدم و

باهاش میخونم....در هر صورت میخونم...اوایل خواهرم شاکی میشد ولی الان

بیشتر میخنده!!!!

تتو خودمم

چرا؟

میپرسی چرا؟....از دست خلقت خدا....از دست حرص مردم...از دست بت شدن

پول...شخصیت و شعور و اخلاق و خلاصه همه چیز رو یه کفه ترازو و پول روی

کفه ی دیگه ی ترازو......بازم میگی چرا؟

خیلی راحت همه چیز رنگش عوض میشه...به راحتی آب خوردن...و راحت تر از

اون چیزی که فکرشو بکنی

صدای منو میشنوی؟؟؟

زندگی در جریانه و اگه خیال خودکشی نداشته باشی مجبوری که زندگی کنی

پس لامصب حالا که قصد خودکشی نداری حداقل درست زندگی کن و حال کن

نمیشه؟

میشه...خوبم میشه

میدونی میخوام یه اعتراف کنم.....یه اعتراف قشنگ و شاید تلخ:

خیلی بچم....خیلی بیشتر از اونی که فکر میکنم

برای امشب بسه.........نمیدونم چرا این اعترافه انقدر حال میده.....

یه اعتراف دیگه:

هر روز واقعا بیشتر به این نتیجه میرسم که دیوانه هستم کسی نیست که بتونه

درکم کنه...اینو جدی میگم....حتی شما دوست عزیز!!!!!

شب خوش

خاطرات یک دیوانه
نویسنده : رابین | ساعت 1:22 روز سه شنبه 1388/08/05
| لینک ثابت

  مزه
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار
عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است....
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد

يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟
مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه
بچه‌ها راتشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و
بگوئيد: اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله.
يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.



معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر
شود گفتبچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.
بچه‌ها گفتند: بله
معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟
يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست.

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته
بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست.
در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد
برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست
مطالب جالب و خواندنی
نویسنده : رابین | ساعت 14:57 روز دوشنبه 1388/08/04
| لینک ثابت

  خالی
ابی یه آهنگ خونده که بیت اولش اینه:

من خالی از عاطفه و خشم

تقریبا من هم امشب همچین حالتی دارم....یعنی هیچ حسی ندارم

هیچ احساس به خصوصی ندارم و بی تفاوت بی تفاوتم

دنیا مادی شده.....بیش از اندازه

از خدا شاکی نیستم به عبارتی میگم:

خدایا شکرت

چرا؟

چون مسلما خیلی اینجوری به نفعمه

نکته:خیلی جالبه حیوانات ۲۰ دقیقه قبل از وقوع زلزله متوجه میشن....دل من هم

یه جورایی اینطوریه و قبل از وقوع یه سری از مسایل شروع میکنه به اعلام خطر

کردن!!!!!مثل امروز که از ۲ ساعت قبل داشت اعلام میکرد و همین هم شد.

خاطرات یک دیوانه
نویسنده : رابین | ساعت 0:44 روز دوشنبه 1388/08/04
| لینک ثابت

  بی عنوان
امشب دوست دارم بنویسم ولی نمیدونم چی بنویسم

در حقیقت حس خوابیدن بیشتر از نوشتنه

تو جای من بودی از چی مینوشتی؟.....از هر چی بنویسی باز هم کمه......

الان ذهنم قفل کرده..................

یه تیکه از یه دیالوگ از فیلم لئون الان یادم اومد:

ماتیلدا:زندگی همیشه اتقدر سخته یا وقتی بچه هستی سخته؟

لئون:همیشه همینطوریه

واقعا همیشه همینطوره؟؟؟؟

خاطرات یک دیوانه
نویسنده : رابین | ساعت 0:45 روز جمعه 1388/08/01
| لینک ثابت

  رندان
آره

دقیقا میفهمم چی میگی....میتونم درکت کنم

میدونی مثل چی میمونه؟

مثل اینکه بری یه رستوران یه سالاد فصل سفارش بدی ....وسط اون سالاد فصل

یه کاهو زرد و پلاسیده ببینی.....درست گفتم؟

نمیتونی به بقیه سالاد فکر کنی....در حقیقت کل رو بی خیال میشی و میچسبی

به جز....فکرت مشغول کاهوی زرد میشه و امکان داره کلا سالاد رو نخوری

من اصولا اون کاهو زرد رو در میارم و بقیه سالاد رو میخورم.....تو چی؟


نزدیک بود.................

چی؟

بهت میگم الان

نزدیک بود از امتحان رد بشم.....نزدیک بود دوباره شیطان بخنده ولی به موقع فهمیدم

مچشو گرفتم.....

باید مراقب باشی..

حواسم هست....سعی میکنم

کافی نیست...شش دنگ حواست باید جمع باشه

ok

رندان سلامت میکنند

جان را غلامت میکنند

نکته:خودش هم نفهمید(دیوانه)این مکالمه از کجا اومده و هدفش چی بوده.....

احتمالا تو یکی از زندگی های قبلیش همچین مکالمه ای داشته...یا شاید تو زندگی

بعدی خواهد داشت....یا شاید قسمتی از روحش تو یه بدن دیگه الان این مکالمه رو

داره....

خاطرات یک دیوانه
نویسنده : رابین | ساعت 23:34 روز چهارشنبه 1388/07/29
| لینک ثابت

  چیزهای کوچک زندگی

چیزهای کوچک زندگی

 

After Sept. 11th,  one company invited the remaining members of other companies who had been decimated by the attack on the Twin Towers to share ! their available office space.

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.

At a morning meeting, the head of security told stories of why these people were alive... and all the stories were just:

در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:


The ''L I TT L E'' things.

چیزهای کوچک


As you might know, the head of the company survived that day because his son started kindergarten.

مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود.و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت .


Another fellow was alive because it was his turn to bring donuts.

همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد

  One woman was late because heralarm clock didn''t go off in time.

یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!

One of them missed his bus...

یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.

One spilled food on her clothes and had to taketime to change.

یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.

One''scar wouldn''t start..

اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.

One went back to answer the telephone.

یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.

One had achild that dawdledand didn''t get ready as soon as he should have.

یکی دیگر بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود.

One couldn''tget a taxi...

یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.

The one that struck me was the man who put on a new pair of shoes that morning, took the various means to get to work but before he ! got there, he developed a blister on his foot. He stopped at a drugstore to buy a Band-Aid. That is why he is alive today.

و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد.و به همین خاطر زنده ماند!

Now when I amstuck in traffic, miss an elevator, turn back to answer a ringing telephone... all the little things that annoy me. I think to myself,
this is exactly where
God wants me to beat this very moment..

به همین خاطر هر وقت;

در ترافیک گیر می افتم

آسانسوری را از دست می دهم

مجبور برگردم تا تلفنی را جواب دهم...

و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد

با خودم فکر می کنم

که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم..

Next time your morning seems to begoing wrong, the children are slow getting dressed,you can''t seem to find the car keys, you hit every traffic light, don''t get mad or frustrated;God is at work watching over you!

دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است

بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند

نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید

با چراغ قرمز روبرو می شوید

عصبانی یا افسرده نشوید

بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست

مطالب جالب و خواندنی
نویسنده : رابین | ساعت 13:21 روز چهارشنبه 1388/07/29
| لینک ثابت

  امروز

امروز

۷ صبح

از فشار شدید مثانه بیدار میشم...نیم ساعتی صبر میکنم میبینم بدتر میشه میرم

دستشویی...در حالیکه خواب تقریبا پریده باز هم به تخت گرم برمیگردم

۸:۳۰ صبح

پدر محترم به طرز فجیعی به در میکوبه و میگم بله؟

میگه کلید ماشین رو بده

با هزار بدبختی باز هم پا میشم...تو خواب و بیداری اتاق رو میگردم و کلید رو پیدا

میکنم و به پدر میدم

۹ صبح

وای......صدای زنگ تلفن اتاقم....(موبایلم قطعه راحتم نمیدونم چجوری از شر این

یکی خلاص بشم)با هزار بدبختی خودم رو از زیر لحاف گرم و نرم به تلفن میرسونم

دوستم میگه چه ساعتی بریم؟؟؟

فحش میدم میگم الان وقت زنگ زدنه؟؟؟؟بهش میگم بهت خبر میدم و قطع میکنم

۹:۱۵ صبح

بدترین اتفاق ممکن میفته!!!!!ساعتم زنگ میخوره و باید پاشم.....با هزار بدبختی

پا میشم اول دستشویی....بعد کار سخت بعدی!!!محیا کردن صبحانه....در حالیکه

منتظر اخبار ورزشی شبکه خبر هستم میبینم داره مجلس و تصویب لایحه بدبخت

شدن مردم!!(هدفمند کردن یارانه ها)رو پخش میکنه....۳ یا ۴ نفر دارن سر یه کلمه

که تو طرح اومده بحث میکنن یکی میگه کلمه مجاز باید حذف بشه اون یکی میگه

یه کلمه دیگه باید اضاف بشه....عجب دقتی

۱۰ صبح

در حالیکه هنوز گرسنه هستم و کلی جای مادر تو خونه خالیه از خونه میام بیرون

بزرگترین ضد حال اینه که بدون ماشین بری سر کار!!!!!!

۲:۳۰ ظهر

در حالیکه از شدت گرسنگی حتی با خوردن یک ساندویچ رو به موت هستم میام به

خونه....به شدت خواب آلود و گرسنه و در کمال تعجب چیزی نمیخورم و میشینم

پای اینترنت ئ یه کم تو دنیای مجازی میچرخم

۳:۳۰ ظهر

تخت خواب چشمک عجیبی میزنه...یه خواب نیمروزی میچسبه.....میخوابم...

۴ ظهر

در حالیکه حسابی گرم خواب هستم خواهرم با صدای بلند میگه چایی حاضره!!!!!

خواب به من نیومده

۵ بعد از ظهر

بیدار میشم....خونه گرفتست و چراغا خاموشه(تبعات نبودن مادر!!!)چایی میخورم و

میشینم باز هم پای اینترنت...یه زنگ میزنم و میگم امروز نمیام سر کار...حسش

نیست...حال کردم امروز رو مال خودم باشم....چایی دوم رو هم میریزم و کم کم

حس خوندن میاد....میخونم و صدامو ضبط میکنم....یه ترانه جدید به ذهنم میاد

سریع روش آهنگ میذارم و روش کار میکنم

۸ بعد از ظهر

ساعت رو نگاه میکنم....۳ ساعت تمومه مشغولم....میرم یه چیزی بخورم....حس

خوبی دارم....وقتی میخونم و شعر میگم واقعا حس جالبی دارم.....باز هم برمیگردم

پشت لپ تاپ و به کارام ادامه میدم....

۱۰ شب

فوتبال داره ولی حسش نیست.....صدای گزارشگر داره میاد از ساعت ۵ تا حالا

۱۰ بار تلفن اتاقم زنگ خورده ولی جواب ندادم(خدا رو شکر موبایلم وصل نیست)

امروز و در این لحظه فقط حوصله ی خودم رو دارم

۱۱ شب

لیورپول گل زد با صدای گزارشگر میرم بیرون....چه گل مزخرفی زد برمیگرد تو اتاقم

نکته:نمیدونم هدفم از نوشتن امروز چی بود.....ولی از صبح دلم میخواست امروز

رو بنویسم

نکته ۲:این روزها کلی با آلبوم جدید شجریان یعنی رندان مست حال میکنم

خاطرات یک دیوانه
نویسنده : رابین | ساعت 23:5 روز سه شنبه 1388/07/28
| لینک ثابت

  خدا
یه وقتهایی از دست خدا شاکی میشم ولی خیلی زود ناراحتیم فروکش

میکنه.....زیاد نمیتونم باهاش قهر کنم...یادم نمیاد بیشتر از ۲ ساعت باهاش

قهر کرده باشم...البته ۲ بار بد فرم سرش داد زدم که بعدش خودم ناراحت

شدم چرا باهاش بد رفتار کردم ولی منو بخشید و رابطم باهاش عادی شد

میگن خدا هر کس رو بیشتر دوست داشته باشه بیشتر رو کاراش حساس

میشه و اگر کوچکترین اشتباهی بکنه سریع باید سزاشو ببینه تا راحت

بتونه بره بهشت پیش خدا..........بدون معطلی

همیشه وقتی با خدا گپ میزنم آخرش میگم:هر چی ته دلمه همون رو

انجام بده........

یه سوال :خدا هیتلر رو هم دوست داشت؟؟؟؟

نکته:نمیدونم قیافم خیلی شبیه روانشناسا شده؟؟؟تازگیا از دوستام هر

کی مشکل داره میاد به من میگه و راه حل میخواد...مثل امروز که این

پسره اومد نیم ساعت مشکلات زندگیشو بدون مقدمه گفت و منتظر بود

راهنماییش کنم........جالبه....ولی انصافا همیشه از کمک فکری دادن به

دیگران خوشم میومده....

نکته ۲:این وضعیتی که الان توش هستم مثل آویزون بودن بین زمین و

هواست......نمیدونم دقیقا چی میشه و چی قراره بشه حتی نسبت به

اون ۵۰٪ که مربوط به منه.....چقدر این روزها لحظات کند میرن جلو......

خاطرات یک دیوانه
نویسنده : رابین | ساعت 2:10 روز سه شنبه 1388/07/28
| لینک ثابت

  دوباره دلم گرفته
نمیشه

بابا نمیتونه....

این دل لامصب نمیتونه مثل آدم زندگی کنه و انقدر نگیره و وا نشه

پدرم رو در آورده تا میام نفس بکشم و زندگی کنم یه دفعه میگیره و بیچارم

میکنه

دلم گرفته....باز هم نمیدونم چرا......با این که این روزها همه چیز خوبه ولی

دلم گرفته......

دوباره دلم گرفته

دوباره ازم تو دوری

با دل و جون تو رو میخوام

ولی تو بت غروری

دوباره دلم گرفته

دوباره تنهام گذاشتی

تو چه آسون دل بریدی

رفتی و از من گذشتی

دوباره دلم گرفته...............مثل یه غروب پاییز........مثل نگ و بوی بارون

 

خاطرات یک دیوانه
نویسنده : رابین | ساعت 12:58 روز جمعه 1388/07/24
| لینک ثابت

  کی اشکاتو پاک میکنه
فرض کن حالت توپه توپه...هیچ غمی نداری....داری میری یه جای مهم ....میری و

تقریبا همه چیز خوبه ...میشینی پشت ماشین ....ضبط رو روشن میکنی و با ابی

میخونی:

برگ ریزونای پاییز

کی چشم به رات نشسته

از جلو پات جمع میکنه

برگای زرد و خسته

کی منتظر میمونه

حتی شبای یلدا

تا خنده رو لبات بیاد

شب برسه به فردا

یه دفعه انگار همه ی غم و غصه ی عالم رو میریزن تو سینت و میگن بفرما.....

میری تو فکر ....دیوانه میشی و فکر میکنی میبینی نه بابا زیاد هم ملاقات امشب

جالب نبود....یه دفعه همه چیز برات زیر و رو میشه و داد میزنی:

کی از سرود بارون

قصه برات میسازه

از عاشقی میخونه

وقتی که راه درازه

داری با تموم وجودت میخونی

کی از ستاره بارون

چشماشو هم میذاره

نکنه ستاره ای بیاد

یاد تو رو نیاره

تمام فکرهای دنیا میاد سراغت...توی این دنیا نیستی تو یه حالت خلسه ای و

نمیفهمی...فقط میدونی باید بری جلو و بخونی....آهنگ ابی رو بیش از ۲۰ بار تکرار

میکنی و باهاش میخونی و داد میزنی و فکر میکنی و فکر نمیکنی به نتیجه نمیرسی

.......

آره میشه در عین خوشحالی و خوشبختی یه دفعه همه چیز برات بی معنی بشه

و ناراحت باشی و غمگین......میخونی تا میبینی به جای اینکه بری تو اتوبان حکیم

سر از ته اشرفی اصفهانی در آوردی....برمیگردی و فکر میکنی........یه چرای جدید

برات بوجود میاد.....چرا انقدر مادیات مهمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیوانه یه مطلب دیگه نوشت و باز هم با اون چیزی که میخواست بنویسه زمین تا

آسمون فرق کرد...نمیدونم چرا همیشه اینطوری میشه و نمیشه اون چیزی که

میخوای از آب در بیاد......حیف از اون همه حس که نشد نوشته بشه...برای احترام

به اون حرفها و حس ها که نشد نوشته بشه ۸ تا نقطه با فاصله میذارم:

.   .    .    .    .    .    .    .

اصلا حوصله ندارم فردا برم سر کار...دلم میخواد در اتاقم رو ببندم و تا شب فکر کنم

ولی نمیشه

خاطرات یک دیوانه
نویسنده : رابین | ساعت 20:25 روز چهارشنبه 1388/07/22
| لینک ثابت

  نقطه

وقتی چیزی به ذهنت نمیاد برای نوشتن بهترین کار اینه که ننویسی

و فقط از چند تا نقطه استفاده کنی این بهترین راهه تا منظورتو برسونی

.....................................................

خاطرات یک دیوانه
نویسنده : رابین | ساعت 8:25 روز چهارشنبه 1388/07/22
| لینک ثابت

  حسه جالبیه
حسه جالبیه....

کلا همه ی دنیای دیوانه تشکیل شدن از حس های گوناگون و بدین طریق

یک دنیای دیوانه ساخته میشه با حس ها....حتی اگر واقعی هم نباشه ولی

قابله درکه البته گاهی اوقات قابل درک هم نیست مصل کشفیات شرودینگر

تو شیمی

حسه جالبیه....چی؟

اینکه بتونی یه نفر رو دوست داشته باشی ....واقعا حسه جالبیه ...اینکه

کم کم یه رابطه برسه به دوست داشتن...اینکه این حس جدید رو شروع

کنی به شناختن و درک کردن......تپیدن قلب به نوعی دیگر واقعا حسه

جالبیه.......نه؟

زندگی هر روز یه رنگه و بستگی داره عینک بزنی برای دیدن زندگی یا نه

اگه عینک طبی بزنی میتونی امیدوار باشی که رنگهای زندگی رو درست

ببینی...اگه مثل من چشمات ضعیف باشه باید عینک بزنی تا درست ببینی

ولی اگه عینک آفتابی بزنی از دیدن خیلی از رنگهای زندگی محروم میشی

امروز یه نفر رو دیدم و برای هزارمین بار خدا رو شکر کردم که زندگی خوبی

دارم.....امروز و تمام این روزها به راحتی میتونم داد بزنم خوشبختم...چه با

دلیل و چه بدون دلیل.....میدونی چرا؟چون پر از حس های مختلفم که امکان

داره یه بشر حتی یکی از این حس ها رو تا آخر عمر هم نتونه تجربه کنه

ولی من حس میکنم و از زندگی لذت میبرم....مثل یک دیوانه....مثل یک

دیوانه که ترجیح میده نمودار زندگیش به جای اینکه یه خط صاف باشه یه

نمودار سینوسی باشه و هی بره بالا و بیاد پایین...مثل یک دیوانه که هر

لحظه که رو زمینه دلتنگ آسمونه و حس عجیب و تکرار نشدنی پروازه....

پرواز با تموم وجود مث چند شب پیش.....مثل سال پیش ۴ مهر مثل خیلی

از روزهای بچگی و مثل خیلی از تاریخ های دیگه

این روزها پاییزه.......

پیش فروش غم خزون

به مدت سه ماه من

انگار تموم غمها رو

به نام دیوانه زدن

این روزها پاییزه ولی شبیه همه ی پاییزها نیست گرچه باز هم عم غروب

خزون میسوزونه و آتیش میزنه فقط کافیه زل بزنی به آسمون و غروب رو

تماشا کنی

خاطره هر جا که میری به یاد من باش

اونور دنیا که میری به یاد من باش

کنار هر شقایقی

هر جا که دیدی عاشقی

به یاد من باش

خاطرات یک دیوانه
نویسنده : رابین | ساعت 21:31 روز دوشنبه 1388/07/20
| لینک ثابت

  حس صفر
حس میکنم خوشحالم.....البته اینبار میدونم چرا!!!!

بعضی وقتها خوشحالی یا ناراحتی ولی نمیدونی چرا ولی من اینبار میدونم چرا

خوشحالم.......

چند روز پیش یه حس عجیب رو کشف کردم که تا حالا نمیدونستم وجود داره.....

حس صفر

حسی که نه توضیح داره نه توصیف داره و نه تعریف داره و فقط یه حسه....شاید

حتی واقعیت نداشته باشه ولی یه حسه...حسیه که دووم هم نداره و یه لحظه

ظاهر میشه و بعد غیب میشه شاید ۱ بار شاید دهها بار تو زندگی حسش کنی و

امکان هیچوقت حسش نکنی ولی یه حسه.....حسیه که از همه ی حسها خاصتره

حس صفر

دوباره اومد این فصل غم انگیز

دوباره اومد غروبای پاییز

دوباره غمو  یاد من میاره

صدای نم بارونای پاییز

دوباره دلم میگیره

دوباره گریم میگیره

دوباره تو این هیاهو

دل من بی تو میمیره

این روزها و این شبها به خیلی چیزهایی که قبلا فکر میکردم دیگه فکر نمیکنم..این

روزها غم مقدس مرده.....این روزها نوشتن سخته و این روزها تغییرات زیاده...این

روزها حتی حرف زدنم هم عوض شده و این روزها کلمات خیلی سخت توی ذهنم

با هم بازی میکنن....این روزها استرس دارم.....این روزها با دیدن ـــــــــــ کلمات یادم

میره.....

وقتی یکبار حس صفر رو تجربه کنی دیگه نمیتونی بهش فکر نکنی

خاطرات یک دیوانه
نویسنده : رابین | ساعت 0:52 روز چهارشنبه 1388/07/15
| لینک ثابت

  فردا
فردا

کلمه ی جالبیه

نمیدونم قراره فردا چه اتفاقی بیفته.....نمیدونم قراره سرنوشت برای فردا

چی تدارک ببینه ...فقط میدونم استرس دارم...همین

استرس دارم ولی به دفعه دیدی همین فردا شد همه ی سرنوشت...

هیچکس نمیدونه جز خ د ا

خاطرات یک دیوانه
نویسنده : رابین | ساعت 1:3 روز سه شنبه 1388/06/31
| لینک ثابت